تبليغاتX
بازم کیو کیو بنگ بنگ

 
 

 

به پاکت نامه خیره مانده ام . پشت پاکت فقط آدرس گیرنده نوشته شده است. پاکت را

 

باز می کنم و نامه را بیرون می کشم.

 

اما هیچ چیز در آن نوشته نشده است. حتی یک کلمه. سپید سپید. آیا کسی خواسته است

 

با من شوخی کند؟ یا شاید خواسته است به من بگوید زندگی در هر شرایطی وجود

 

دارد و شاید هم خواسته است با کاغذ سپید بگویدهیچ کس نیست تا برای دیگری نامه

 

بنویسد . شاید دیگر حرفی نمانده است تا آدم ها برای یکدیگر بنویسند.

 

من هنوز زنده ام و اکنون انتظارم به پایان رسیده است . شب فرا می رسد و ماه پشت

 

 پنجره ام را روشن خواهد کرد. آنگاه برای تمام آن هایی که می شناسم و فراموششان

 

کرده ام و آن ها مرا، نامه خواهم نوشت. خواهم نوشت که شیشه های مشجر نفرت

 

انگیزند. نامه های سپید پر معناست. لحظه های بی قصه خوب است . قصه های بی

 

قصه خوب است . باید به درختان خشکیده آب داد. مرگ برای پیران نجات

 

است........



جمعه هفدهم فروردین 1386 |

 
 

شاید وقت آن رسیده است که رنج و زشتی را بخواهیم. شاید وقت آن رسیده باشد که

 

گناه و آوارگی را بخوانیم. چاپلین کوچک ، از گریه ها گفت، ما خندیدیم. تارکوفسکی

 

از پلیدی و زشتی های جهان گفت ، ما زیبایش دیدیم. پیکاسو از حقیقت گفت، ما

 

دروغش پنداشتیمو پیامبران از زمین و زندگیدر زمین گفتند، ما سخنانشان را در

 

آسمان جست و جو کردیم.

 

و حالا وقت آن رسیده است که به جست و جوی کلامی برخیزیم که هیچ حکومتی بر

 

آن حکومت نکند و هیچ دانشی بر آن نیندیشد. آن وقت جهانی به دست خواهیم آورد که

 

خدایش یکتا و جاودان ، زیبایی اش خود زیبایی. آرامشش، خود آرامش . رنجش خود

 

رنج و زشتی اش خود زشتی خواهد بود. و خواستن هرکدام خواست هموست و  نه

 

چیز دیگر.

 

....! ما همواره در جست و جوی چیزی پنهان بوده ایم که وجود داشته است. و برای

 

 رسیدن به آن از راه هایی رفتیم که فکر می کردیم به آن است. و برای رسیدن به آن

 

از راه هایی رفتیم که فکر می کردیم به آن می رسیم. اما همیشه برعکس بوده است.

 

حتی همین حالا که قرار بود تو حرف بزنی. اما در حقیقت حرف زدن تو بهانه ای بود

 

برای حرفهای من و حرفهای من بهانه ای بود برای سکوت تو.

 

و حالا سکوت می کنم تا در سکوت تو، به جست و جوی آن کلام پنهان و نجات دهنده

 

برخیزم و حالا نوبت توست. من سکوت خواهم کرد تا تو به سخن درآیی.

 

 

کاغذم را که دریافت کردی ، چیزی بگو. بگذار دوباره دوباره سنتورها به ستایش

 

انسان برخیزند.



جمعه هفدهم فروردین 1386 |

 
 

زاپاتا

 

زاپاتا را که رهبر شورش دهقانی مکزیک بود به حیله ای شهید می کنند

 

 اما اسب سفید او به کوهستان می گریزد . دشمن جسد او را بر روی

 

 میدان شهر می اندازد تا نشان دهد که دیگر زاپاتای شما نابود شده

 

است و مجبورید سلاح هایتان را بر زمین بگذارید . مردم ملتهب و

 

نگران برگرد جسد او گرد می آیند. در این میان ناگهان پیری دانا نگاهی

 

تعجب آمیز به جسد می اندازد و می گوید: نه این زاپاتا نیست دروغ می

 

 گویند .زاپاتا هیچگاه نمی میرد زاپاتا در کوهستان هاست و سوار بر

 

 اسبش همیشه می جنگد اگر سلاح بردارید و به کوهستان ها بروید

 

زاپاتا را خواهید یافت زیرا که زاپاتا دیگر یک جسد یک لش متحرک

 

نیست . اینک زاپاتا یک راه است و هر که در این راه است یک

 

زاپاتاست



جمعه هفدهم فروردین 1386 |
Blog Skin