با یاد حمید مصدق: (قصیده ی آبی،خاکستری، سیاه)
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ /خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم ، تنهایم / تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق /باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم.
من اگر برخیزم / تو اگر برخیزی/ همه برمی خیزند
من اگر بنشینم / تو اگر بنشینی / چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی / پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از متلاشی شدن دوستی است، و عبث بودن این پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی ؟ یا غرق غرور؟
آه مگذار که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد.
من چه می گویم، آه .....
با تو اکنون چه فراموشی ها؛
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیهاست.
تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من .
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

