ما را در آفتاب پهن کرده اند

پدر بزرگ سفید، سلام !
من یک سیاهم ! یک پسر سیاه که گاهی عکسم را در روزنامه ها و کتابها چاپ می کنند. یک وقت هایی می گویند: (( نگاه کنید ، اگر هزارتا عکس پسر سیاه را کنار هم بگذارند باز هم نمی شود آنها را از هم جدا کرد)) می گویند: (( همه شبیه هم هستند، اصلا آنها یکی هستند سیاه سیاه ، با چشمهای سفید و دندانهای سفید)) ولی من هیچ وقت نفهمیدم آنها چه می گویند ، چون من واقعن با پسر سیااه همسایه ام فرق دارم ، او هم با من فرق دارد. حتی من با برادر خودم فرق دارم.
شاید تو پدر بزرگ مرا بشناسی . اسمش " الکس مک کینی" بود. او یک برده بود. . یک بار در خانه صحبت از خاطرات پدر بزرگم شد . پدر بزرگم از آن روزها حرف زده بود. روزهای بد. روزهای بد دنیا . پدر بزرگ سیاه من چیزی گفته بود که وقتی آنرا شنیدم ،
دلم سوخت، پدر بزرگ سفید!
دلم کباب شد ، پدر بزرگ سفید!
پدر بزرگم گفته بود:
(( یادم می آید روزی ته مانده ی نانی را دیدم که آنرا برای سگها انداخته بودند و من قبل از سگها آنرا برداشتم.))
دلم می خواهد روزی بزرگ شوم و یک شعر بنویسم . دلم می خواهد شعرم را با خودکار سبز بنویسم. راستی در دنیا خودکار سبز رنگ پیدا می شود؟
می خواهم روزی بزرگ شوم و آنقدر شعر و قصه بنویسم تا هیچکس به یاد نیاورد که روزی روی زمین، پدربزرگ من برای یک تکه نان خودش را وسط سگها انداخته بود.
ولی می دانم نمی شود. چون حالا دیگر دیر شده است. حالا دیگر در این باره یک دنیا کتاب نوشته اند. دیگر خیلی دیر شده است.
پدر بزرگ سفید عزیزم! من فکر می کنم اگر همه ی آدمها ی روی زمین به دیروزهای خودشان فکر کنند طولی نمی کشد که رنگ همه شان سیاه می شود. دل همه شان می سوزد ، دل همه شان کباب می شود .
می دانی چرا؟
چون آنها یک روز خدا نمی توانند پیدا کنند که یک روز خوب خدا باشد.
پدر بزرگم گفته بود: (( خوبترین روز ما روزی بود که "الای دیویتسن" برده زیر شکنجه درباره نوشتن و سواد یاد گرفتن که برای آنها ممنوع بود ، اعتراف کرده بود که : (( نه،نه ، آقا. من هیچوقت خواندن و نوشتن را یاد نگرفته ام، من ته مداد را می گیرم تا ارباب سفید پوست ، اسمم را امضا کند.))
پدر بزرگ!
یادم می آید بچه تر که بودم، گاهی وقت ها که دلم می خواست رنگ سفید شود، کسی می گفت: (( بالاخره روزی رنگ همه ی ما سفید می شود. ))
من نمی دانستم چطور. نمی فهمیدم چطور. بعدها شنیدم که یک سیاه که صدای خوبی داشت و همیشه آواز می خواند و از اقوام ما بود رفت و آنقدر آواز خواند تا پولدار شد و بعد رفت و رنگ پوستش را عوض کرد ، شد سفید سفید.
ولی من هنوز هم نفهمیدم که آیا او واقعا سفید شده بود؟
چون که حتی هنوز وقتی از سفیدی او حرف می زنند می گویند: (( اون مرد یک سیاه بود که پوستش را عوض کرد.))
راستی پدر بزرگ سفید!
رنگ سفید چه فرقی با رنگ سیاه دارد. سیاه چه فرقی با سفید دارد؟ من نمی دانم. شنیده ام در عزاداری ها ی یک جایی از این دنیا ، همه لباس سفید می پوشند ، و خیلی جاها لباس سیاه می پوشند.
پدربزرگ! معنی این کار چیست؟ یعنی سفید و سیاه هر دو عزادارند؟ عزادار چه چیزی؟
من فکر می کنم ما عزادار از دست دادن آدمهایمان نیستیم، ما عزدار از دست رفتن خودمان هستیم. خوب من اینطور فکر می کنم پدر بزرگ ، بچگانه؟ نه؟ خوب چه کار کنم . من خود عزا هستم . خود سیاه. سفید ها هم اگر خوب فکر کنند خود عزا هستند . خود سفید.
پدر بزرگ عزیز!
من خوشحالم که یک سیاهم ، چون تو ، پیرترین پدربزرگ هم سیاه هستی. مایکل جکسون هم سیاه بود . کوکاکولا هم سیاه است.
پدربزرگ اگر روزی تمام دنیا نامه ی مرا بخوانند آنوقت می فهمند که من پسری هستم سیاه که می توانست سفید باشد، پسری هستم سیاه که می خواهد سیاه باشد. پسری هستم که وقتی میان هزارتا عکس پسر سیاه دیگر بایستم معلوم نیست من کدام هستم. مگر آنکه اسمم را پای عکسم بنویسند.
من همان پسر سیاهی هستم که خوب می داند، هیچ وقت، رنگش عوض نمی شود. دوست هم ندارد رنگش عوض شود . چون دارد حالا از همان هوایی نفس می کشد که آدمهای دیگر نفس می کشند ، زیر آسمانی قدم می زند که آدمهای دیگر قدم می زنند.
پدر بزرگ سفید سفید ، برایم بنویس ، قصه ما و سفید ها کی تمام می شود ؟
آیا باید به آفتاب برسیم؟
آیا باید دسته جمعی به آفتاب برسیم؟
دوست نوجوان تو " تام مک کینی" از اتیوپی
سالها پیش خواب بیگانه ای را دیدم که می گفت: (( کودکان زیادی را دیدم که در بلندای تپه ای زیبا گرد آمده بودند و در دست هریک، مداد کوچکی بود. آنها روی آسمان آبی چیزهای ساده ای می نوشتند و باد، هربار نوشته ای را به سویی از جهان می برد . من مداد کوچکی را آنجا دیدم که از آن کودکی تو بود و آنجا کنار علفها و یک سیب سرخ کوچک افتاده بود . کودکان از من خواستند که این مداد را به تو برسانم ، حالا آن مداد را آورده ام . کودکان تپه ی دور ، برایت صلح و آزادی فرستاده اند.))
آن روز نخستین چیزی که روی کاغذها نوشتم ، یادگاری بود از بزرگترین کودک جهان ، فیلمساز بزرگ روسی آندری تارکوفسکی، که گفته بود :
یک قطره + یک قطره ، می شود یک قطره ی بزرگ نه دوقطره
هیوا مسیح
نقاشی کنید تا دنیا رنگی بشود

سلام پدر بزرگ سفید و عزیز!
من دختری هستم در یک جای دور ، از بچه های یک شهر کوچک در ایران .
پدرم بزاز است . پارچه های خیلی زیاد روی الاغ کوچکش می گذارد و از این روستا به آن روستا می رود و پارچه ها را به زن ها و مردها می فروشد و بعد برای ما غذا و لباس و مداد می آورد. پدرم مداد رنگی برای ما می آورد . می گوید: (( نقاشی کنید، نقاشی کنید. تا دنیا رنگی بشود)) بعد همه ما می خندیم.
پدر بزرگ عزیزم! پدرم بلد است کلمه ها را بخواند . او همه ی دنیا را دیده است. اسم همه ی روستا های دنیا را بلد است . می گوید: (( دنیا خیلی بزرگ است و آخر دنیا ، در روستای کوچک پشت کوه پر از برف البرز است.)) من نمی دانم دنیا چقدر است، چقدر بزرگ است.
پدر بزرگ سفید! تو برای من بنویس که دنیا چه اندازه ای دارد و حتی چه وزنی دارد ، آیا توی کاسه ی ترازوی پدرم جا می گیرد ، می شود آن را اندازه گرفت، و چقدرش مال ما است؟
راستی پدر بزرگ! من حرفهایی با خودم می زنم و بعضی وقتها برای خودم با صدای بلند می خوانم. من حرفی زده ام که پدرم آن را روی کاغذ نوشت و گفت: (( این را نگه دار تا بزرگ شوی . آن وقت می فهمی حرف بزرگ و قشنگی برای دنیا آورده ای.))
پدر بزرگ! من نمی دانم حرف بزرگ و قشنگ یعنی چه؟
حالا که یه کم بزرگتر شده ام ، مدرسه رفته ام و می توانم بنویسم، آن را برای خودم روی کاغذ دیگر نوشتم. و حالا آن حرفم را برایت می نویسم. و همین امروز آن را به نامه رسان مهربانی می دهم که کتاب پرنده ی سفید تو را برای من اورد . به او می دهم تا برایت بیاورد.
پدر بزرگ سفید! آن نامه رسان گفت: نامه مرا به دست تو می رساند و من خیلی خوشحال هستم و من آن نامه رسان را دوست دارم و حالا حرفم را برایت می نویسم.
ماه
ماه مجبور است در بیاید
خورشید مجبور است طلوع کند
من اما
از دلم بیرون نمی آیم
پدر بزرگ ! ببخشید که سرت را درد کردم.
خداحافظ پدربزرگ دوست داشتنی پرنده ی سفید دارد.
مهربان، از شهر شیروان
خدایا، آنروز که تو نام هدایای مرا به گوش انسان برسانی ، قلبهایشان بیدار
خواهد شد. می دانم.
زیرا کتاب فقیر می داند، روزی فرا می رسد که آنروز، روز پادشاهی
قلبهاست. آنروز، خدایا هیچکس از کوچه های تاریک و سایه های شبانه
نمی ترسد.
زندانها برچیده خواهند شد
قفلها باز و کلیدها به دریا پرتاب خواهند شد
کسی به دزدی نخواهد رفت
و همه برادر و خواهران انسانی یکدیگر خواهند شد
الاغک سپید این را در خواب دیده و در کتاب فقیر به راه افتاده است.
آنروز فرا خواهد رسید ، می دانم.
خدایا در راه که آمدم شته ای سخن می گفت:
او میگفت، هرجا نیکخواهی و چشم مهربان عدالت باشد،
قلبها به تپش نایاب و درخشان می افتند و آزادی، خدارا حتی از پس سایه
های عقل محض ، از پس قرن های ازلی فراموشی، بیرون می آوردو به نزد
برادران و خواهران زندگی می آورد.
به رگ های ما، به خنده های ما.
خدایا از من می پرسند تو الاغک سپید چه می گویی!؟
می گویم: شبانی با خدا حرف می زد. او را به یاد بیاورید.
.........
چند سال پیش این الاغک سپید به دنیا آمد ،
دور از چشم ها و چراغ ها،
دور از آوازها و هیاهوی هیچ،
زیرا او سکوت را دوست داشت.
این الاغک سپید در تاریکی به دنیا آمد و سکوت گذاشت. تو صدای زاده
شدن و صدای آمدن و خیس چشمی این حضور معصوم را دیدی.
و فروتنی نوررا
و غرور تاریکی را
و شکوه حضور را
سیاهی اما سپیدی را نفهمید.
وبلاگ عزیزم تولد چهار سالگی ات را تبریک می گویم .و تو را تقدیم می
کنم به همه ی فرشتگان قدیمی ، پیش از همه امایاساجیرو، فرانسوا و
آندری.
تقدیم به تمام کودکان زمین

