تبليغاتX
بازم کیو کیو بنگ بنگ

 

 

چرا آدمها جایشان را عوض می کنند؟

 

من یک دختر فلسطینی ام پدر بزرگ!

 

نمی دانم چرا در آسمان شهرهای ما پرنده ها نیستند.

 

نمی دانم چرا خدا از شهر مقدس خودش رفته است . پدر بزرگ سفید! تو بگو، آیا خدا

 از ما قهر کرده ؟

 

خدا نکند پدربزرگ، آن وقت من خیلی تنها می شوم . و دل کوچکم می ترکد.

پدربزرگ، دلم می خواهد بروم

 پیش خدا و از باغ خدا یک خوشه ی گندم با یک دسته گل سفید بردارم  و با یک

 پرچم سفید بیایم وست شهر بایستم و بعد همه دور من جمع شوند ، ما

سنگهایمان را به صحرا برگردانیم و آنها تفنگهایشان را به انبارها برگردانند، بعد برویم و

 با هم آن گندم ها را بکاریم، و هر روز صبح به هم گل بدهیم و بعد باهم زندگی کنیم.

 

پدرو می گوید: (( ای کاش ما آدم بزرگ ها می توانستیم به یاد بیاوریم که حضرت

موسی ، حضرت عیسی و حضرت محمد همه فرستادگان یک خدا هستند و ما همه

 به هم وصلیم و ما همه بنی اسرائیل و بنی ابراهیم هستیم.

 

البته پدربزرگ! من این چیزها را هنوز زیاد فهمیده نمی شوم. همانطور که هنوز هم

 نمی دانم چرا هیتلر باآن سبیل کوچکش آنقدر داد می زد توی سر دنیا . که بعد آدمها

 مجبور شدند جایشان را عوض کنند.

پدر بزرگ! دیروز یک شعر تازه نوشته ام. برادرم که کتاب های تو را اول از من خوانده و

نامه های زیادی برایت نوشته ، گفت که من هم برایت نامه بنویسم و شعرم را هم

بنویسم . و حالا پس می نویسم.

 

 

برگها

 

یک گنجشک

 

روی درخت تابستان

 

تکاهن نمی خورد ، هیچ ، اصلن

 

می پرسم :

 

چرا پرواز نمی کنی ، گنجشک قشنگ؟

 

می گوید:

 

می ترسم برگها دوباره به درخت برنگردند.



شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 |
Blog Skin