
سلام پدر بزرگ! من یک پسر زشت هستم . ولی در عوض کتابهای شما را می خوانم . همه مرا مسقره می کنند ولی من در عوض کتابهای شما را می خوانم .
پدر بزرگ ! در اینجا هیچ کس حرف یک پسر زشت را نمی شنوند. گوش نمی دهند. یک روز که من داشتم برای خودم در گوشه ی یک دیوار مدرسه گریه می کردم ، یک نامه رسان مهربان گفت که برای پدر بزرگ سفید، یعنی برای تو نامه بنویسم و بعد من خیلی خوشحال شدم . حالا این نامه را نوشتم و یک شعرم را که در کلاس خواندم و فقط معلم مرا بوسید.
قشنگ
خیلی از آدمها زشت
و قشنگ نیستند
بعضی ها هستند
بعضی ها زست
بعضی ها قشنگ
اما باز هم آنها آدم هستند
می آیند به آفتاب
می روند به ماه نگاه می کنند
و مثل مادربزرگم زشت می شوند، پیر.
می آیند ، می خندند
مثل خواهر کوچکم ، تپلی
که توی گهواره به من نگاه می کند
وقتی که لبهای کوچکش
پر از سر و صدای رخت شستن است
از تورنتوی کانادا
جک زشته
که ۹ سال دارد

